<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> ادبیات فارسی راهنمایی</title>
<link>https://farsirah.blogfa.com</link>
<description>آموزش.تمرینات.سوالات ادبیات راهنمایی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 23 Nov 2013 08:21:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>تعطیلی وبلاگ</title>
<link>https://farsirah.blogfa.com/post/119</link>
<description>با تشکر از همه همکاران که دراین مدت مارا همراهی نمودند، این وبلاگ ودیگر وبلاگ اینجانب دیگر ادامه نمی یابد و تعطیل می شوند. موفقیت همه همکاران آرزوی قلبی ماست.</description>
<pubDate>Sat, 23 Nov 2013 08:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>farsirah</dc:creator>
<guid>farsirah.blogfa.com/post/119</guid>
</item>
<item>
<title>آش گندم یزد</title>
<link>https://farsirah.blogfa.com/post/118</link>
<description>یکی از مراسم خاص استان یزد ، پختن آش گندم است. این آش که با ترکیبی از حبوبات، گندم، گوشت گوسفندی پخته می شود، هرساله در مناسبتهای مذهبی بخصوص محرم و خاصه روز اربعین با شکوه و همراهی هر محله ای پخته می شود. این آش از ابتدای صبح مراحل آماده سازی آن شروع می شود. توزیع آن بعد از نماز صبح است با صفهای طولانی. خداییش خیلی آش خوشمزه هم می شود.</description>
<pubDate>Mon, 04 Nov 2013 19:53:46 +0330</pubDate>
<dc:creator>farsirah</dc:creator>
<guid>farsirah.blogfa.com/post/118</guid>
</item>
<item>
<title>یاد سهراب بخیر</title>
<link>https://farsirah.blogfa.com/post/117</link>
<description>سهراب سپهری متولد۱۵ مهر ۱۳۰۷ در کاشان است. او از مهم‌ترین شاعران معاصر ایران است و شعر‌هایش به زبان‌های بسیاری از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده‌است و نقاشی‌های او شهرت جهانی پیدا کرده است. سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعهٔ شعر نیمایی خود را به نام مرگ رنگ منتشر کرد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و نشان درجه اول علمی را دریافت کرد. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعهٔ شعر خود</description>
<pubDate>Sun, 06 Oct 2013 12:37:58 +0330</pubDate>
<dc:creator>farsirah</dc:creator>
<guid>farsirah.blogfa.com/post/117</guid>
</item>
<item>
<title>معاونت اجرایی مدرسه</title>
<link>https://farsirah.blogfa.com/post/116</link>
<description>امسال را تصمیم به ادامه کار در پست معاونت اجرایی گرفته ام. شاید کمتر به این وب برسم. البته فایلهایی جهت استفاده در کلاسهای هوشمند خواهم گذاشت. ممنون از دوستان عزیزی که دراین وبلاگ دائم همراه ما بودند، وقت کردید سری هم به وبلاگ دوم ما بزنید.</description>
<pubDate>Wed, 25 Sep 2013 12:50:06 +0330</pubDate>
<dc:creator>farsirah</dc:creator>
<guid>farsirah.blogfa.com/post/116</guid>
</item>
<item>
<title>کتاب ورق زن فارسی پایه هفتم</title>
<link>https://farsirah.blogfa.com/post/115</link>
<description>سلام خدمت همکاران عزیز کتاب فارسی پایه هفتم را به صورت فصل به فصل و به صورت ورق زن ، جهت استفاده در کلاسهای هوشمند برای شما عزیزان آماده کرده ام. با کلیک بر روی هر فصل آن را دریافت نمایید.(برخی فایلها به علت حجم زیاد فشرده شده اند)</description>
<pubDate>Thu, 12 Sep 2013 21:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>farsirah</dc:creator>
<guid>farsirah.blogfa.com/post/115</guid>
</item>
<item>
<title>پيرامون شاهنامه : مرورى بر تاريخ اسطوره‌اى ايران</title>
<link>https://farsirah.blogfa.com/post/114</link>
<description>نخستين دودمان فرمانروا در تاريخ اساطيرى و حماسى ايران زمين «پيشداديان» بودند. پيشداد به معنى «اولين کسى که قانون آورده است». در شاهنامه فردوسى نخستين پادشاه پيشدادى «گيومرث» (کيومرث) (کيومرس) بود که در متون اوستايى و باستانى نخستين انسان آريايى و اولين فرمانروا بوده و مطابق متون اساطيرى بعد از اسلام نخستين مرد کيومرث و نخستين زن «مرديانه» بود. بعد از او به ترتيب هوشنگ و جمشيد به جهاندارى مى رسند. ضحاک تازى بعد از آنکه جمشيد را شکست مى دهد،</description>
<pubDate>Wed, 11 Sep 2013 09:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>farsirah</dc:creator>
<guid>farsirah.blogfa.com/post/114</guid>
</item>
<item>
<title>تعریف شکست از دید ادیسون!</title>
<link>https://farsirah.blogfa.com/post/113</link>
<description>تعریف شکست از دید ادیسون! روزي خبرنگار جواني از اديسون پرسيد: آقاي اديسون شنيدم براي اختراع لامپ تلاش هاي زيادي کرده اي، اما موفق نشده اي، چرا؟ پس از ۹۹۹ بار شکست همچنان به فعاليت خود ادامه مي دهي؟ اديسون با خونسردي جواب مي دهد:«ببخشيد آقا من ۹۹۹ بار شکست نخورده ام، بلکه ۹۹۹ روش ياد گرفته ام که لامپ چگونه ساخته نمي شود.»</description>
<pubDate>Fri, 30 Aug 2013 22:53:56 +0330</pubDate>
<dc:creator>farsirah</dc:creator>
<guid>farsirah.blogfa.com/post/113</guid>
</item>
<item>
<title>حکایت شیرین سقراط</title>
<link>https://farsirah.blogfa.com/post/112</link>
<description>حکایت شیرین سقراط روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و بود. علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد : در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است. سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد.</description>
<pubDate>Fri, 30 Aug 2013 22:52:57 +0330</pubDate>
<dc:creator>farsirah</dc:creator>
<guid>farsirah.blogfa.com/post/112</guid>
</item>
<item>
<title>کلاس بدنسازي به خاطر یك سوال؟!</title>
<link>https://farsirah.blogfa.com/post/111</link>
<description>کلاس بدنسازي به خاطر یك سوال؟! مايکل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسير هميشگي شروع به کار کرد. در چند ايستگاه اول همه چيز طبق معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يک مرد با هيکل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد او در حالي که به مايکل زل زده بود گفت: «تام هيکل پولي نمي ده!» و رفت و نشست. مايکل که تقريبا ريز جثه بود و آدم ملايمي هم بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود.</description>
<pubDate>Fri, 30 Aug 2013 22:52:01 +0330</pubDate>
<dc:creator>farsirah</dc:creator>
<guid>farsirah.blogfa.com/post/111</guid>
</item>
<item>
<title>آن فکري را که تو کردي من هم کردم!</title>
<link>https://farsirah.blogfa.com/post/110</link>
<description>آن فکري را که تو کردي من هم کردم! پارچه فروشي مي رود در يک آبادي تا پارچه هايش را بفروشد. در بين راه خسته مي شود و مي نشيند تا کمي استراحت کند. در همان وقت سواري از دور پيدا مي شود. مرد پارچه فروش با خود مي گويد: بهتر است پارچه ها را به اين سوار بدهم بلکه کمک کند و آن ها را تا آبادي بياورد. وقتي سوار به او مي رسد، مرد مي گويد: «اي جوان! کمک کن و اين پارچه ها را به آبادي برسان». سوار مي گويد: «من نمي توانم پارچه هاي تو را ببرم» و به راه خود ادامه مي دهد.</description>
<pubDate>Fri, 30 Aug 2013 22:49:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>farsirah</dc:creator>
<guid>farsirah.blogfa.com/post/110</guid>
</item>
</channel>
</rss>
